265
حكايت
آنگاه كه يوسف(ع) را براى فروش به مصر آوردند، مصريان براى خريد او گردآمدند، و هر كدام قيمتى بر يوسف(ع) نهادند. در آن ميان پيرزنى گفت: من حاضرم به ازاى خريد يوسف ده كلاف ريسمان بپردازم. فروشندۀ يوسف، از سخن او به خنده آمد و گفت: اى پيرزن! براى خريد او، گنجها عرضه كردهاند، اما هنوز موفق به خريد او نشدهاند، تو چگونه با اين بهاى ناچيز مشترى يوسف شدهاى! پيرزن در پاسخ گفت: من يقين دارم كه با اين بهاى اندك، يوسف را به من نمىفروشند، مىخواهم من هم از خريداران او باشم.
گفت يوسف را چو مىبفروختند
مصريان از شوق او مىسوختند
چون خريداران بسى برخاستند
پنج ره همسنگ مُشكش خواستند
زان زنى پيرى به خاك آغشته بود
ريسمانى چند در هم رشته بود
در ميان جمع آمد در خروش
گفت اى دلّال كنعانى فروش
ز آرزوى اين پسر سرگشتهام
دَه كلاوه ريسمانش رشتهام
اين ز من بستان و با من بيع كن
دست در دست منش نِه، بىسُخُن
خنده آمد مرد را گفت اى سليم
نيست در خورد تو اين دُرّ يتيم
هست صد گنجش بها در انجمن
مه تو و مه ريسمانْت اى پيرزن 1
پيرزن گفتا كه دانستم يقين
كاين پسر را كس بنفروشد بدين
ليك اينم بس كه چه دشمن، چه دوست
گويد اين زن از خريداران اوست
2
15. طواف، نشانه مِهر آفريدگار به بنده
پى بردن به اينكه مهر و محبت معبود به ما چه اندازه است، دشوار نيست. كافى