261مؤمنان، و در ميان حرم باطن، خانهاى است نشانه نظر رحمت رحمان كه «
قَلْبُ الْمُؤْمِنِ بَيتُ الله »؛ كعبۀ ظاهر، مقصد زوار است، و كعبۀ باطن، محل انوار كه «
فَهُوَ عَلى نورٍ مِنْ رَبِّه »؛ احرام آن كعبه، لبيك زبان است، احرام اين كعبه، بيزارى از دو جهان؛ آن كعبه، قبله معامله است، و اين كعبه، قبله مشاهده؛ آنجا روند، همه در و ديوار بينند، و اينجا كه رسند، همه، انوارِ ديدار بينند». 1
حج، زيارت كردن خانه بوَد
حج ربّ البيت، مردانه بوَد
كعبه مردان، نه از آب و گِل است
طالب دل شو كه بيتالله، دل است
صورتى كان فاضل و عالى بود
او ز بيتالله، كى خالى بوَد
كعبه، بنياد خليل آذر است
دل، نظرگاه خليل اكبر است 2
حكايت
گه احرام، روز عيد قربان
سخن مىگفت با خود كعبه زينسان
كه من مرآت نور ذوالجلالم
عروسِ پردۀ بزم وصالم
مرا دست خليل الله برافراشت
خداوندم عزيز و نامور داشت
نباشد هيچ اندر خطّه خاك
مكانى همچو من، فرخنده و پاك
چو بزم من، بساط روشنى نيست
چو ملك من، سراى ايمنى نيست
بسى سرگشتۀ اخلاص داريم
بسى قربانيانِ خاص داريم
اساس كشور ارشاد، از ماست
بناى شوق را بنياد، از ماست
چراغ اين همه پروانه ماييم
خداوند جهان را خانه ماييم
پرستشگاه ماه و اختر اينجاست
حقيقت را كتاب و دفتر اينجاست
در اينجا بس شهان افسر نهادند
بسى گردن فرازان سر نهادند