243
من چه خواهم كرد بى او خانه را
خانه گور آمد كنون ديوانه را
يا مرا با خانه بايد زين مقام
يا خداى خانه بايد، والسلام
هرچه او در چشم، جز صانع بوَد
گر همه صنعت بوَد ضايع بوَد
تا كه جان دارى ز صانع روز و شب
جان خود را چشمِ صانعبين طلب. 1
حكايت
آن يكى پرسيد از مجنون مگر
كز كدامين سوى، قبلهست اى پسر
گفت اگر هستى كلوخى بىخبر
اينكَت 2 كعبهست، در سنگى نگر
كعبه عشّاق، مولا آمده است
آنِِِ مجنون روى ليلا آمده است
چون تو، نه اينى نه آن، هستى كلوخ
قبلهت از سنگ است اى بىشرم و شوخ
گرچه كعبه قبله جهانْست
ليك دايم قبله جاى كعبه، جانْست
در حرمگاهى كه قرب جان بود
صد هزاران كعبه سرگردان بود 3
حكايت
بايزيد بسطامى، عزم حج كرد. منزلى چند برفت و بازآمد. گفتند: تو هرگز، عزم، فسخ نكردهاى، اين چون افتاد؟ گفت: در راه، هاتفى را ديدم، تيغى كشيده، مرا گفت: اگر باز نگردى، با همين تيغ، كشته خواهى شد. تو، خداى را در «بسطام» گذاشتى و روى به كعبه آوردى! 4
آيتالله جوادى آملى مىنويسد:
اگر حاجى و معتمر، زمينىانديش باشد، بر گرد همين كعبه طواف مىكند،