242اينگونه با شور و شوق، بار مىبنديد؟ يكى از آن ميان پاسخ داد: اين مردان، عزم سفر حج دارند. هندو پرسيد: حج چيست؟ مرا راهنمايى كن! گفت: جايى است كه در آن، خداوند، خانهاى دارد و هر كه به ديدار آن بشتابد و توفيق زيارت يابد، از عذاب جاودانى خدا ايمن خواهد بود.
هر كه آنجا يك نفس ساكن شود
از عذاب جاودان ايمن شود وقتى هندو اين سخن را شنيد، شورشى در جانش افتاد. در آرزوى كعبه بر خاك نشست و گفت: شب و روز از پاى ننشينم تا حج به جا آورم. مست و بىقرار همچنان مىرفت تا آنجا رسيد كه مقصودش بود. هنگامى كه خانه را ديد، گفت: پس خداى خانه كو؟ او را اينجا نمىبينم! حاجيان گفتند: اى مرد پريشان! شرم دار! او كى در خانه باشد، خانه مال اوست، ولى هيچوقت در آن ساكن نيست. شورشى در جان هندوى اوفتاد
ز آرزوى كعبه در روى اوفتاد
گفت: ننشينم به روز و شب ز پاى
تا نيارم عاشقآسا حج به جاى
همچنان مىرفت مست و بىقرار
تا رسيد آنجا كه آنجا بود كار
چون بديد او خانه، گفتا كو خداى
زان كه او را مىنبينم هيچ جاى
حاجيان گفتند اى آشفته كار
او كجا در خانه باشد شرمدار
هندو از اين سخن سخت برآشفت. خود را به زمين مىزد و به زارى مىگفت: اى مسلمانان! براى چه مرا بدين مكان آورده و سرگردان كرديد؟ من خانه بدون خدا را مىخواهم چه كنم؟ آن خانهاى كه در آن خدا نباشد، براى من از گورستان بدتر است. يا مرا به خانه خود بازگردانيد يا خداى كعبه را نشانم دهيد.
زين سخن هندو چنان فرتوت شد
كز تحير عقل او مبهوت شد
هر نفس مىكرد و هر ساعت، فغان
خويشتن بر سنگ مىزد هر زمان
زار مىگفت اى مسلمانان مرا
از چه آورديد سرگردان مرا