241كشيده باشد و از دلوِ آويخته بر آن، نمىنوشيد؛ چون ريسمان و دلوِ زمزم، از اموال شاهان بود.
بارى دو گروه يادشده، با همه تلاش، همچنان در ميانه راه هستند.
دسته سوم مجاوران حقّاند كه با ياد خدا و ديدار او انس گرفتهاند. اينان سلوكى معنوى و سفرى ملكوتى دارند. چشمشان تنها در انتظار رؤيت ماه است و نفسشان بىقرار ديدار. به دل اعتراف مىكنند كه قدرتى جز خدا در هستى نيست. با چشم سر به خانه نگاه مىكنند و چشم دل را بر صاحبخانه مىدوزند. طواف خانه، آنان را از طواف صاحبخانه بازنمىدارد. 1
دوش خوابى ديدهام، خود عاشقان را خواب كو
كاندرون كعبه مىجستم كه آن محراب كو
كعبه جانها، نه آن كعبه كه چون آنجا رسى
در شب تاريك گويى شمع يا مهتاب كو
بلكه بنيادش ز نورى كز شعاع جان تو
نور گيرد جمله عالم، ليك جان را تاب كو
خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل
عارفانش بىسر و پا غلبۀ قبقاب كو
در ميان باغ حُسنش مىپر اى مرغ ضمير
كايمنآباد است آنجا، دام يا مضراب كو
چون ز شورستانِِ تن رفتى سوى بستانِ جان
جز گُل و ريحان و لاله و چشمههاى آب كو
چون هزاران حُسن ديدى كان نبُد از كالبد
پس چرا گويى جمال فاتحالابواب كو
باش تا موج وصالش در ربايد مر تو را
غيب گردى پس بگويى عالم اسباب كو
2
حكايت
هندويى شوريدهحال، در مقام عشق، صاحب بصيرت بود. هنگامى كه موسم حج فرا رسيد و كاروان حاجيان به راه افتاد، قومى را مشغول بار بستن و كوچ كردن ديد. گفت: اى آشفتگان و اى دلربايان! به چه كار مشغوليد و راهى چه ديارى هستيد كه