236مىشود و شعاع محبت حق، او را بر مدار عشق مىچرخاند. طواف، آن است كه عارف، پروانهوار بر گرد شمع او بچرخد تا عاقبت با بال و پر سوخته، خويش را به پاى شمع افكند. طواف، حركت معنوى است. زائر در مطاف، به جنبش درآمده، خود را در درياى عشق الهى، غرق مىكند؛ گرد شمع دوست، چرخيده، هستى خويش را به پاى او ذوب مىكند تا آنكه ذرهاى بىمقدار گشته، چونان مولود كعبه فرياد سردهد: «
هَبْني صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيفَ اصبِرُ عَلى فِراقِكَ »؛ [گيرم كه بتوانم بر عذاب تو صبر كنم، چگونه مىتوانم بر دورى تو صبر كنم].
به شمع كعبه بس پروانه ديدم
هزاران عاشق ديوانه ديدم
چه شمعى اين همه پروانه دارد
چه دلبر اين همه ديوانه دارد
همه افسردهخاطر، دلشكسته
به روى گونهشان اشكى نشسته
زن و كودك، هزاران در هزاران
همه گريند چون ابر بهاران
بسى مجنون كه در صحرا دويده
به شادى در بر ليلى رسيده 1
9. طواف، هماهنگى با ذرات آفرينش
جهان هستى، جهان طواف و چرخش است. هر جا محور و مغناطيسى پيدا شده كه از جاذبه و فيضبخشى برخوردار بوده است، موجوداتى نيز يافت شدهاند كه به طوافش دل دادهاند. هرجا كه مىنگرى، محورى و مغناطيسى است و طواف كنندهاى. اگر انسان از اين قاعدۀ عام پيروى نكند و متناسب با جايگاه خويش، به دور آن محور و مغناطيس پيدا و پنهان معنوى به طواف نپردازد، در ميان اين مجموعۀ هماهنگ هستى، ساز مخالف نواخته است؛ سازى كه چون مخالف است، به موسيقى زيباى حاكم بر همه هستى آسيب مىرساند، و آن را از زيبايى مىاندازد.