235و كاشانه و فرزند و زن، بريده و لبيكگويان، خود را به پاى ديوار خانه محبوب مىرساند و پروانهوار، گرد شمع فروزان خانۀ توحيد مىچرخد. او در واقع از چنگال عوامل جذاب مشتهيات دنيايى، رها شده و جز جذبه و كشش حضرت معبود، چيزى او را به سمت خود نمىكشد. همه چيز دنيا را در اثر جذبۀ حاصل از اين مغناطيس، ريخته و سر و پا برهنه و كفنپوشيده، با حركت دايرهاى، بر گرد خانه حق نشان مىدهد كه جز حق، چيزى نمىخواهم و جز حق، چيزى نمىجويم و جز حق، چيزى نمىبينم و تنها مجذوب مغناطيس حق هستم. خانه حق، هسته مركزى و هدف اصلى زندگى من است. اين خانه، شمع است و من پروانهام». 1
كاشفى سبزوارى مىنويسد: «اى عزيز! هر كجا شمعى برفروزند، پروانه، از هر طرف، خويشتن را به وى رساند؛ كعبه شمعى است در حرم افروخته و صد هزار پروانه در او بال و پر سوخته.
دل وصل تو را جويد، و آنگاه ز جان ترسد
پروانه و نور شمع، آن گه ز پَر انديشد
روزى كه سراندازد، آن شمع پرى رويان
عاشق نبوَد آن كو، آنجا ز سر انديشد
حاجيان پروانگانند، گِرد شمع حرم در طواف آمده كه به پرتوِ انوارِ فيضِ آثارِ او، از قيد هستى برهند و پر و بال حيات فانى را در شعاع شعلۀ محبت او بسوزند تا جناحِ نجاح، و بالِ اقبال يابند. هر كه در راه طلب، بال و پر خويش بسوخت
به پر و بال تو زين پس طَيران خواهد كرد
هر كه بىكام و زبان گشت در اوصاف رُخت
به زبانت صفت حال بيان خواهد كرد 2
«زائر، نقطه پرگار كعبه را كانون عشق قرار مىدهد تا چرخشى گرداگرد آن كُنَد و چونان ستاره، حول محور وجود حق بچرخد. او با طواف، جذب مغناطيس وجود حق