225طواف، جوانى زيبا و خوشصورت را ديدم كه جمال او مردم را متحير كرده بود. ابراهيم نيز متحيرانه به او نظر مىنمود. من پيش او رفتم و گفتم: آيا شرط نكرديم كه نظر نكنيم مگر براى خدا؟ گفت: بلى. گفتم: چرا به دقت به اين جوان نظر مىكنى؟ گفت: اين فرزند من است و اينها كه گرد اويند غلامهاى منند. برو با او ديدار كن و سلام مرا به او برسان. سپس اين شعر را خواند 1:
در راه رضاى تو، از خلق، هجرت كردم و فرزندانم را يتيم گذاشتم تا تو را ببينم.
پس اگر در دوستىات مرا قطعهقطعه كنى، قلبم به غير تو متمايل نخواهد شد.
به هرچه بخواهى، در راه عشق خودت، مرا آزمايش كن كه اختيار من در آن چيزى است كه رضاى تو در آن است.
به هر حال، تو براى من برتر از خود من هستى؛ زيرا اگر تو نباشى من نيستم. 2
حكايت
«شيخ فتح موصلى» روايت مىكند: در صحرا نوجوانى را ديدم كه هنوز به حد بلوغ نرسيده بود. ذكر خدا مىگفت. به او سلام كردم، پاسخ داد. پرسيدم: كجا مىروى؟ گفت: به زيارت بيتالله الحرام و طواف خانه خدا. پرسيدم: چه ذكر مىگويى؟ گفت:
قرآن مىخوانم. گفتم: تو هنوز مكلف نشدى، چرا به خودت زحمت مىدهى؟ پاسخ