226داد: من به چشم خويش مىبينم كه مرگ، از من كوچكتران را در كام خود كشيده است. گفتم: گامهاى تو خيلى كوتاه است و منزل و مقصودت بس دراز! پاسخ داد: بر من رفتن است و بر خدا به مقصد رساندن. گفتم: زاد و مركبى براى تو نمىبينم! گفت: توشه من يقين و مركب پاهايم مىباشد. گفتم: از نان و آبت مىپرسم؟ پاسخ داد: آيا ديدهاى كه كسى تو را ميهمان كند و طعامت را همراه ببرى؟ مولاى من مرا به زيارت خانه خود دعوت كرده است و خود عهدهدار طعامم خواهد شد. آيا پروردگارم مرا گرسنه خواهد گذاشت؟ گفتم: هرگز. از نظر من غايب شد. در مكه او را ديدم كه طواف مىكند. گفت: اى شيخ! آيا شك تو برطرف شد؟ 1
حكايت
«حسن بصرى» گفت: در مكه، مشغول طواف بودم. ديدم پيرزن عابدى مشغول طواف است. پرسيدم: كيستى؟ پاسخ داد: از دخترهاى پادشاهان مىباشم. پرسيدم: خوراك تو از كجا مىرسد؟ گفت: همينكه روز به آخر مىرسد، زنى مىآيد و دو گِردۀ نان و كوزهاى پر از آب پيش من مىگذارد و مىرود. گفتم: آن زنِ آراستهشده، دنياست؛ چون تو خدمت پروردگار اختيار كردى و دل از غير او كَندى، در مقابل، خداوند دنيا را خادم تو قرار داد. 2
دكتر على شريعتى مىگويد:
من در سفر حج، وقتى مىخواستم طواف بكنم، ديدم يك عدهاى خشونت به خرج مىدهند و اصلاً ملاحظۀ مرا نمىكنند و با بازو و دستشان مرا كنار مىزنند و با فشار مرا مىبرند و اذيت مىكنند. چند مرتبه خيلى عصبانى شدم
و عكسالعمل تند نشان دادم و بعد چقدر متأثر شدم كه چرا اصلاً طواف