182 دستار از سرم بدزدند، در درون خانه سرم را خواهند بريد:
زبان بگشاد آن مجنون به گفتار
كه اينك ايمنى آمد پديدار
چو دستارم ز سر بردند بر در
ميان خانه، خود كى مانَدَم سر
نشان ايمنى بر سر پديد است
به خانه چون روم بر در پديد است
آن مرد در اين انديشهها بود كه ناگاه الهامى قدسى جانش را فرا گرفت و به او يادآورد كه در چنين مكانى، به فكر دستار و سر بودن خطاست و انسان، آنگاه به ايمنى مىرسد كه از پوست پيشين خود به در آيد و از انانيت سرِ مويى در او نماند: هزاران سر، برين در ذرهاى نيست
هزاران بحر، اينجا قطرهاى نيست
هزاران جان، نثار افتد بر آن سر
كه بربايند دستارش بر آن در
تو تا بيرون نيايى از سر و پوست
نيابى ايمنى بر درگه دوست
ز تو تا هست باقى يك سر موى
يقين مىدان كه نبوَد ايمنى روى
نشان امنِِِ اين ره، بىشك اين است
شب معراج «وَاتْرُكْ نفسك» اين است 1
حكايت عارفى گفت: شبى از شبها در طواف كعبه بودم. به دلم گذشت كه از خداوند بپرسم: خدايا! فرمودهاى هركس داخل حرم من شود ايمن است؛ پروردگارا! از چه چيز در امان خواهد بود؟ هاتفى آواز داد: «از آتش جهنم او را ايمن گردانيم و دل او را از آتش دورى، در امان خواهيم داشت». 2
14. كعبه، خانه آزادى و آزادگى
خانۀ آزاد از طوفان و غرق
يا كسان را از تملّك نزد فرق