363شب ديگر خواب ديدم خانم حضرت زهرا(عليها السلام) و حضرت مريم(عليها السلام) آمدند و حضرت مريم فرمود: اين خانم كه سيدة النساء است مادر شوهرت حضرت ابومحمد است و حضرت زهرا(عليها السلام) من را به اسلام و شهادتين دعوت كرد و من شهادتين را گفتم. سپس حضرت زهرا فرمود: اينك به انتظار ابومحمد باش. چون فردا شب فرا رسيد، ابومحمد در خواب به ديدارم آمد و از آن به بعد هر شب به ديدار من مىآمد. بشر مىگويد: به ايشان گفتم: چگونه در ميان اسيران در آمدى؟
فرمود: حضرت ابومحمد در خواب به من فرمود: «پدرت در فلان روز لشگرى به جنگ مسلمانان مىفرستد تو لباس خدمتگزاران بپوش و بهطور ناشناس از فلان راه داخل سپاه شو» و همانگونه عمل كردم. سپاه اسلام بر ما هجوم آورده و عدهاى را اسير گرفتند كه من نيز از آنان مىباشم و هيچكس جز تو نمىداند كه من دختر پادشاه رومم.
بشر مىگويد: چون او را به سامراء بردم و بر امام هادى(ع) وارد شديم، امام هادى(ع) به اين خانم فرمود: من مىخواهم، شما را اكرام نمايم و شما را مخيّر مىكنم كه اگر دوست دارى ده هزار درهم بهتو بدهم و يا تو را بشارتى دهم (ازدواج با فرزندش ابومحمد بود) كه شرافت ابدى است؟» خانم عرض كرد: بشارت را انتخاب مىكنم، امام هادى(ع) فرمود: «بشارت باد تو را به فرزندى كه شرق و غرب عالم را مالك مىشود و زمين را پر از عدل و داد مىنمايد».
امام به خواهرش حكيمه خاتون فرمود: «او را به منزل خود ببر و احكام دين را به او بياموز او زوجۀ ابومحمد و مادر حضرت قائم(عج) مىباشد».
خلاصهاى از پرسش و پاسخ يازدهم
شيخ صدوق(رحمة الله) نقل مىكند: امام هادى(ع) بشر بن سليمان را موظف مىكند براى خريدن كنيزى كه در بين اسراى روم در بغداد وارد مىشوند. نامهاى به زبان رومى مىنويسند تا به كنيز داده شود. كنيز با ديدن نامه، موافقت خود را اعلام مىكند. پس از