362بده و اگر تمايل پيدا كرد براى صاحب نامه خريدارى كنم؛ تا خانم، نامه را ديد، فرمود: من را فقط به صاحب نامه بفروش والاّ خود را خواهم كشت. در نتيجه دينارها را از من گرفت و كنيز را شادان و خندان تحويل داد.
بشر مىگويد وقتى به منزل آمديم، ديدم نامه را مىبوسد و به چشمان خود مىمالد. گفتم: مگر صاحب نامه را مىشناسى؟ گفت: معرفت تو به اولاد انبيا كم است، برايت حكايت خود را مىگويم:
من مليكه دختر يشوعا فرزند قيصر روم هستم، مادرم از فرزندان شمعون وصى حضرت مسيح و از حواريين است، جدّم قيصر روم مىخواست من را در سن سيزده سالگى به عقد برادر زادهاش در آورد، محفلى در كمال شكوه از حيث تزيينات و شركت رجال لشگرى و كشورى آراست و جايگاه مخصوص داماد در محل بلند بود. داماد رفت در جايگاه مخصوص و كشيشها مشغول دعا ايستاده و صليبها افراشته، ناگهان صليبها سرنگون و ستونها فرو ريخت و داماد از بلندى بيهوش بر زمين افتاد، وضع مجلس دگرگون شد.
جدّم دستور داد مجلس را دو مرتبه آرايش دادند ولى همان دگرگونى اول تكرار شد. مردم پراكنده شدند و جدم بسيار اندوهناك به داخل كاخ خود رفت.
من در همان شب در خواب ديدم كه مسيح(ع) و شمعون و جمعى از حواريين در كاخ جدم گرد آمدند و منبرى بسيار بلند نصب نموده، محمد(ص) با همراه جوانان وارد شدند، مسيح(ع) به استقبال رفت. سپس محمد(ص) به مسيح گفت: «اى روح الله من آمدم تا از وصّى تو شمعون دخترش مليكا را براى اين پسرم خواستگارى كنم» و با دست خود اشاره به ابومحمد صاحب اين نامه كرد. شمعون به من نگاه كرد و گفت: شرافت به نزد تو آمده و من هم رضايت خود را اعلان نمودم. آنگاه حضرت محمد(ص) برفراز منبر رفت و خطبه خواند و من را به پسرش تزويج نمود. چون بيدار شدم، خواب خود را در دلم نهان ساختم اما سينهام از عشق ابومحمد لبريز بود و پس از چهار