117نموده و توجهى كه آن جناب فرمود، ذكر نمايم. چون موضوع كتاب در اثبات وجود آن حضرت است از طريق معجزات و خرق عادات.
روز دوشنبه هجدهم ماه صفر از سال 1397 امر مهمى پيش آمد كه سخت مرا و صدها نفر ديگر را نگران نمود؛ يعنى همسر اينجانب (محمد متقى همدانى) بر اثر غم و اندوه و گريه و زارى دو سال كه از داغ دو جوان خود كه در يك لحظه در كوههاى شميران جان سپردند، در اين روز مبتلا به سكته ناقص شد. البته طبق دستور دكترها مشغول به معالجه و مداوا شديم. ولى نتيجهاى به دست نيامد. تا شب جمعه 22 ماه صفر، يعنى چهار روز بعد از حادثه سكته، شب جمعه تقريباً ساعت يازده رفتم در اتاق خودم استراحت كنم. پس از تلاوت چند آيه از كلام الله و خواندن دعايى مختصر از دعاهاى شب جمعه، از خداوند تعالى خواستم كه امام زمان حجةابنالحسن(عج)را مأذون فرمايد كه به داد ما برسد و علت اينكه متوسل به آن بزرگوار شدم و از خداوند تبارك وتعالى مستقيماً حاجت خود را نخواستم اين بود كه تقريباً از يك ماه قبل از اين حادثه، دختر كوچكم فاطمه، از من خواهش مىكرد كه من قصهها و داستانهاى كسانى كه مورد عنايت حضرت بقيةاللهروحى و ارواح العالمين له الفداءقرار گرفته و مشمول عواطف و احسان آن مولا شدهاند را براى او بخوانم. من هم خواهش اين دختر ده ساله را پذيرفتم و كتاب نجمالثاقب حاجى نورى را براى او خواندم.
در ضمن من هم به اين فكر افتادم كه مانند صدها نفر ديگر چرا متوسل به حجت منتظر، امام ثانىعشر(ع) نشوم. لذا همانطور كه در بالا تذكر دادم در حدود ساعت يازده شب به آن بزرگوار متوسل شدم و با دلى پر از اندوه و چشمى گريان به خواب رفتم. ساعت چهار بعد از نيمه شب جمعه طبق معمول بيدار شدم. ناگاه احساس كردم از اتاق پايين 1 كه مريض سكتهكرده ما آنجا بود صداى همهمه مىآيد. سروصدا قدرى بيشتر شد. سپس ساكت شدند. اذان صبح به قصد وضو پايين آمدم. ناگهان ديدم صبيه بزرگم كه معمولاً در اين وقت در خواب بود، بيدار و غرق در نشاط و سرور است. تا