183روى آدمى اثر ندارند و اگر گذرا باشد، اما اثر داشته باشد، به آن حال مىگويند و اگر پايدار باشد، از آن به مقام يا ملكه تعبير مىكنند. در اخلاق گفته مىشود كه انسانها بايد داراى ملكه فضيلت شوند؛ يعنى چنين نباشد كه صرفاً در برههها و لحظاتى از زندگى خود واجد يك فضيلت اخلاقى باشند، بلكه آن را به حالت ريشهدار و پايهدار درآورند. بنابراين اولين نكته عصمت، ملكه بودن آن است.
ثانياً: واژه راسخ، قيد تبيينى ملكه است؛ يعنى عاملى نمىتواند اين ويژگى را از پيامبر يا امام بستاند. ازاينرو، عدالت نيز كه شرط تولّى و عهدهدار شدن بسيارى از امور است، ملكه است، اما ملكۀ راسخه نيست؛ چرا كه ممكن است كسى گناه كند و ملكه عدالت از او زايل شود. اينكه مىگويند: مرجع تقليد يا قاضى يا امام جماعت (با تفاوت مفهوم و مراتب عدالت در هر كدام)، داراى ملكه عدالت هستند، اين ملكه عدالت، راسخه نيست و چنانچه مرتكب گناه صغيره عمد يا كبيره غير عمد شوند، عدالت از آنان زائل مىگردد. اما عصمت، به لحاظ اينكه متناسب با جايگاه آن فرد تعريف شده و خداوند تبارك و تعالى براساس استعداد آن انسان، اين ويژگى را به او موهبت كرده است، سلب و زائل نمىشود. بر همين اساس، نمىتوانيم فرض كنيم يكى از امامان، پنج سال امام باشد و بعد مرتكب گناهى شود و عصمت او زائل شود و در نتيجه دوره امامتش به پايان برسد. پايان امامت همۀ امامان با شهادت آنها بوده است. هيچ امامى نداريم كه امامت او، قبل از انقضاى حياتش پايان يافته باشد؛ و پيامبران نيز همينطورند. اين امر نشان مىدهد كه آنان