95اگرچه از اين جواب مُسْكِت 1، لهيب غضب سعود اشتعال نمود، ولى چون اطلاعات علميه كافى نداشت كه مخاطب خود را الزام كند، در آن مجلس سكوت كرد.
پس از چندروزى براى قتل مشاراليه يك نفر وهابى را مأمور و معين كرد و به او گفت: بايد به اى حال او را بكشى و هر ساعتى كه ايفاى مأموريت خود نمودى مرا مستحضر سازى.
وهابى مشارٌاليه به اقتضاى حكمت، نتوانست عزيز مزبور را مضرّتى رساند، اين كيفيت بين الاهالى شايع شده و به عزيز مزبور خبر دادند. مشاراليه هم فهميد كه ديگر در مكه اقامت نتواند كرد، بالضروره اختيار هجرت نمود. سعود كه خبر خروج عزيز را از مكه شنيد، از عقب او يك نفر جلاد بدوى فرستاد، اگرچه بدوى به خيال اينكه عامل عمل خيرى خواهد 2 شد سريعاً به مشاراليه رسيد، ولى ديد كه عزيز مشاراليه، در همان دقيقه به اجل موعود خويش ارتحال كرده است.
بدوى شتر متوفى را به درختى بسته، حسب القاعده به تجهيز و تكفين او مسارعت و براى تدارك آب به يكى از درههاى نزديك عزيمت كرد. بعد از پنج شش دقيقه آمده و تنها شتر را در آن محل ديد، متحيّراً مراجعت نموده و كيفيت را به سعود نقل نمود.
سعود گفت بلى بلى، من على طريق الرّؤيا ديدم كه مشاراليه به ذكر و تسبيح به آسمان بلند شد.
حتى هنگامى كه چند ملك منوّرالوجوه جنازه مشاراليه را به ذكر و تسبيح به آسمان مىبردند، مىگفتند كه اين جنازه فلان شخص است، بهواسطه اينكه به پيغمبر آخرالزمان حسن اتّباع و اعتقاد داشت جنازه او به آسمان بلند شد.
بدوى چون اين را شنيد گفت: خيلى غريب است كه مرا به قتل اين چنين شخص جليل القدرى فرستادى. با اينكه الطاف مبذوله الهيه را در حق او به رأى العين ديده، باز