483مرتضى تقليد نمايند و اسامى آنها در ميان اهالى به كثرت ياد نشود، اگرچه عبيديان و موحدين يك لقب خصوصى مىدادند وليكن از كثرت القاب متنفر شده و نتيجهاى از او نيافتند، چنانكه از آمال قطعه آتى كه رشيق بن القيروانى انشاد نموده است اين معنى استنباط مىشود.
وَ مِمّا يُزَهّدُني في أَرْضِ أندلسٍ
يعنى يكى از اسبابى كه مرا از ديار اندلس متنفر ساخت وجود اسمهاى مانند معتمد و معتضد است، زيرا كه در اندلس استعمال اين القاب كه مخصوص ملك و دولت است مانند آن است كه گربه براى اينكه شبيه شير شود خود را تنفيخ 1 نمايد. انتهى.
سلطان
لقبى كوچكتر از رتبه جليله خلافت بوده، يك معناى لغوى و يك معناى اصطلاحى دارد. معناى لغوى آن، آن است كه با وجود تسويه امورى كه متعلق به خلافت است، در يك صورت مستبدانه نيز تملك نمايد، معناى اصطلاحى آن چنين است كه صاحب ملك شود و يا آنكه از خلافت قطعنظر نموده، امور دولت را اداره كند، به اين تقدير هر خليفه را اطلاق سلطان صحيح بوده ولى هر سلطان را نمىتوان خليفه اطلاق كرد.
لقب سلطان به جعفر بن يحيى البرمكى و آشناس تركى نيز داده شده است. عباسيان و غزنويان و ايوبيان، ملوك و امرايى را كه از طرف خودشان منصوب مىكردند، به سلطان ملقب مىداشتند و اينان را مانند امينالدوله و اميرالمسلمين و امينالملّه القاب خصوصى نيز مىدادند.
سلطان بودن مشروط بر آن است كه اقليم بزرگى را متصرف شود، ملك يك لقب