422هنوز سنگى كه از زمين برداشته بودم در دست من بود، نزد خود گفتم كه روباه بيچاره از مهابت حيه زهرهچاك شد وليكن ظاهراً جهتى به هلاكت مار نمىديديم غرق تفكر شدم، از اين حالت كه فكر مىكردم حيرتم مىافزود. در اين بين شنيدم كه گويندهاى مىگفت: تو چهقدرها بدبخت بودى كه سبب قتل نفس شدى و پس از آن ندايى شنيدم كه همى گفت: اى داثر 1، اى داثر! من به خود آمده و براى اينكه جوابى را كه بايد داثر بدهد بفهمم، بهطرفى كه صدا مىآمد متوجه شدم، در آن اوان داثر گفت: چيست؟ چيست؟ جواب رسيد كه: به ديوب 2 و مسكن بنىعذافر برو، جرأت اين كافر و جنايتى را كه واقع ساخته است اخبار نما.
از خطاب هاتف 3 و جواب آن برحيرتم افزود و خوف و هراسم مزداد گرديد، به اطراف خود نگريستم چون ملاذ و ملجاء نداشتم، هاتف غيبى را متوجه شده و گفتم اى هاتف من خود عمداً و يا قصداً جنايتى ننمودم.
هاتف گفت: سبب قتلنفس شدى.
گفتم: اطلاع و استحضار از آن ندارم.
گفت: من كه اطلاع دارم.
گفتم: در اين خصوص به مرحمت و رأفت شما التجا مىكنم.
گفت: مقصود تو چيست؟
گفتم: مرا عفو فرما.
گفت: آيا ممكن است عفو و اغماض كردن از كافرى كه سبب قتل مسلمانى شود؟
گفتم: من هم مسلمان مىشوم.
گفت: اينك آنوقت استخلاص و رهايى خواهى جست.