382خليفه بعد از دعا به اعرابى مشاراليه خطاب كرده، پرسيد: «ما را خبر ده از حالت رفيق جن خود كه در زمان كهانت تو را از اخبار غيبيه مستحضر مىساخت. چگونه تو را به قبول دين محمدى ترغيب و تشويق نمود؟» اعرابى گفت: «رفيق جنى من يك ماه قبل از آنكه من داخل اسلام شوم نزد من آمده و اين شعر را بر من خواند:
عَجبتُ لِلجِنِّ وَ تَقساسِها
تعجب مىكنم كه حق را بهواسطه جن جستجو مىكنند و باز تعجب مىكنم كه بهواسطه شتران بيابانها را تهيه مىنمايند كه براى تجسس رفتن به مكه را آرزو مىنمايند، درحقيقت ميان مؤمن و كافر جن خيلى فرق هست.
اگرچه رفيق من غير از اين شعر چيزى نگفت شب ديگر باز آمده، شعر آتى را بيان نمود:
عَجِبتُ لِلجِنِّ وَ تَرحالِها
تعجب مىكنم كه با جن به راه مىروند و تعجب مىكنم كه شتران سفيد خود را دوانده و راه مىروند كه براى جستجوى هدايت رفتن به مكه را آرزو مىنمايند، درواقع ميان مؤمن و كافر جن خيلى فرق هست.
رفيق من شب سيم نيز آمده اين شعر را خواند:
عَجِبتُ لِلجِنِّ وَ اجلابِها
تعجب مىكنم كه با جن راه مىروند و باز تعجب مىكنم كه شتران سفيد را با جهازهاى آنها حاضر ساختهاند و آرزو مىكنند كه براى جستجوى هدايت به مكه بروند، درواقع ميانه مسلمان و كافر جن خيلى تفاوت هست.
چون اعرابى گفتههاى خويش را تمام كرده و اختيار سكوت نمود، حضرت خليفه