217كه اولوالعزم هستند به وجهى مشابهت و قياس نخواهد داشت تقليد اين عمل مشروع نيست.
بنا به بعض روايات چون حضرت هاجر در آن بيابان تنها گذاشته شد، عقب زوج خود روان شده و گفت: «ما را نزد كى گذاشته و مىروى؟» چون جواب لا و نعم نگرفت الى جبل «كدا» از عقب حضرت ابراهيم رفت، حضرت ابراهيم در وصول به جبل مذكور روى خود را بهطرف هاجر برگردانيده و گفت: «يا هاجر من شما را بهخدا امانت سپردم». هاجر گفت: «اگر چنانچه از طرف حق اينچنان وحى كرده شدى، خداى مطلق كه ما را بر او سپارش كردى براى ما كافى و كافل تواند بود».
هاجر مراجعت كرده و نزد اسماعيل آمد، چون حضرت ابراهيم به ذُروَه 1 جبل سالفالذكر رسيد و ديد كه اولاد و عيال خود را در يك محل مخوف و خالى گذاشته است كه ابداً آثار زراعت و عمران در او نيست، از كمال رحم و شفقت خويش به رقت آمده و اينگونه دعا كرده و بهشام درآمد: «الهى ذرّيت خود را در يك وادى نزديك خانه تو گذاشتم، قلوب بعض ناس را به زيارت آن موقع مقدس مجبور ساز و اهالى موقع مذكور را به ميوههاى گوناگون مرزوق و مسرور دار، تا اينكه در آنجا نماز گذارده و بهلازمه شكر و محمدت تو قيام و اقدام كنند.
نظر بهقول ديگر چون حضرت ساره ديد كه اسماعيل نورافزاى عالم شهود گرديد، از اين جهت حسادت نموده و به حضرت ابراهيم گفت:
اى ابراهيم اگر چنانچه فراغت بال و آسايش حال مرا بخواهى، هاجر را با پسر او به محل بىآب و نشانهاى ببر و در آنجا رها كن، چون وحى جليل صادر شد كه موافق رأى ساره حركت نما.
لهذا حضرت خليل مشاراليهما را با يك مَطْهَره 2 آب به وادى غير ذىذرع مكه رها