196گذاشته شده بود. هريك از اصنام مذكوره در روى يك كرسى زرّين متمكن شده بود. بر سر «يهوه» نام كه بزرگترين آنها بود تاجى مرصّع از جواهر فاخره گذاشته شده بود و چشمهاى آن از ياقوت احمر ساخته شده و اصنام سائره را در يمين و يسار او جاى داده بودند. 1
هنگامىكه عيد مذكور حلول كرده و صغار و كبار نمروديان را به تدارك لوازم عيد مشغول ساخت، جمّ غفيرى 2 از اهالى نزد حضرت خليل آمده و گفتند يا ابراهيم به عيدگاهى كه در فلانصحرا واقع است خواهيم رفت اگر تو هم همراه ما بيايى پس از معاودت زينت و هيئت اصنام ما را ديده، تصديق خواهى نمود كه ما در يك دين و آئين مستحسن مرغوب مىباشيم و تكليف كردند كه حضرت خليل با آنها رفاقت و همراهى كند.
حضرت خليل خودبهخود و ليكن بهصداى بسيار ضعيف گفت كه من آنان را مىشكنم، در نزد خود مقرر ساخت كه اصنام نمارده را بشكند و با آنچنان ملحدان بىدين به صحرا نرود وليكن براى اينكه نمروديان را بنمايد كه فكر او هم موافق اعتقاد آنان است، مانند كسى كه از فن نجوم اطلاع داشته باشد به آسمان نظر كرده و گفت: اتصالات كواكب بودن ناخوشى طاعون را در وجود من اعلام مىكند. به اين وسيله و حيله اظهار تمارض كرده و از پدر خود آذر مستدعى آن شد كه در شهر مانده، بيرون نرود.
نمروديان نيز از خوف سرايت طاعون انديشيده، ابراهيم را گذاشته و رفتند، پس از آن حضرت ابراهيم تنها به بتخانهاى كه در نزد نمروديان از هر چيزى معزز و محترمتر بود رفته و بهطور استهزا اصنام را خطاب كرده و فرمود: «اين اطعمه را چرا نمىخوريد و شما را چه شد كه جواب مرا نمىدهيد؟» بعد از اين هفتاد و سه قطعه اصنام مرصّعه