111 داده، بازگشت و خودش در آن سال، در كوفه ماند و به سقايى مشغول شد. چون حاجيان مراجعه كردند و به كوفه نزديك شدند، مردمان به استقبالشان رفتند. عبدالجبار نيز رفت. چون نزديك قافله رسيد، شترسوارى جلو آمد و بر وى سلام كرد و گفت: «اى خواجه عبدالجبار! از آن روز كه در عرفات، هزار دينار به من سپردهاى، تو را مىجويم. زر خود را بستان». آن فرد دههزار دينار به وى داد و ناپديد شد.
آوازى برآمد كه اى عبدالجبار! هزار دينار در راه ما بذل كردى، ده هزار دينارست فرستاديم و فرشتهاى را به صورت تو خلق كرديم تا از برايت هر ساله حج گزارد تا زنده باشى كه براى بندگانم معلوم شود كه رنج هيچ نيكوكارى به درگاه ما ضايع نيست. 1
غفّارالذّنوب
يكى از بزرگان پادشاه ستمگرى را ديد كه در عرفات، پاى برهنه روى سنگريزههاى گرم ايستاده و دست به دعا برداشته بود و مىگفت: «بار خدايا! تو تويى و من منم. كار من آن است كه هر زمان سر تا پا غرق گناه شدم و كار تو آن است كه غفّارالذّنوب هستى. بر من رحمت كن». يكى از بزرگان گفت: «بنگريد كه جبّار زمين پيش جبّار آسمان چه راز و نياز مىكند». 2