181 پراكنده كرد. به نظر مىرسيد كه ادارۀ آتشنشاني چنين چيزى را پيشبينى نكرده بود؛ زيرا امكانات كافى نبود و چادرها هم خيلى نزديك به هم و طناب خيمهها نيز در هم تنيده و راه عبور و مرور را بسته بود. با بلندگو اعلام كردند: «
اصعدوا الى الجبل »؛ «از كوهها بالا برويد». هركس پاى چابك داشت با زحمت و وحشت از اين سو به آن سو مىدويد و فرار مىكرد. بعضى ميان بندهاى چادرها افتادند و مجروح شدند و بعضى هم خود را به كوه رساندند.
حقير هم مانند ديگران از خيمه بيرون آمدم و سرگشته و حيران به طرفى فرار كردم و بعد از دو ساعت به درهاى رسيدم و از آتش مصون ماندم. گفتند اينجا وادى مشعرالحرام است.
من وسط دو رشته كوه خسته و تشنه نشستم؛ نه آبى بود و نه امكانات ديگر. كمكم متوجه شدم كه من بيش از يك لنگ احرام بر تن ندارم و بدنم برهنه است. در ضمن تا نزديك غروب هم بادهاى شديد مىوزيد. در اين بين كپسولها هم يكى پس از ديگرى منفجر مىشد و صداى ناله و فرياد از داخل منا برميخاست. اما چون خودمان وحشتزده و مضطرب بوديم، از مصيبت سخت اهل منا بىاطلاع بوديم. تا فردا صبح را در همان وادى مشعر به سر بردم. يادم نيست كه نماز مغرب و عشا و نماز صبح را با وضو به جا آوردم يا با تيمم.
صبح يازدهم، بعد از نماز صبح به تدريج از مشعر خارج شدم و به طرف منا و به وادى محسّر رفتم. تعدادى از خيمۀ ايرانىها نزديك وادى محسر و اوّل منا بود كه از حادثه آتشسوزى در امان بودند.