182اتفاقاً كاروانى كه به آن برخورد كردم، مربوط به شهرستان اراك بود كه مدير كاروان آن آقا حاج شيخ حسين عزّتى، و اهل گلپايگان بود. من او را مىشناختم و او هم مرا مىشناخت؛ چرا كه مدّتى در ادبيات و منطق شاگرد من بود. او وقتى مرا به اين حال آشفته ديد، پيراهنى براى من آورد و صبحانه مختصرى هم خورديم. در كاروان آقاى عزّتى آشناى ديگرى هم به نام آقاى حبيبيبيات، فرزند حاج قديرخان كه اهل يكى از روستاهاى اراك بود، پيدا شد. بالاخره خداحافظى كردم و گفتم بايد بروم ببينم چه بر سر كاروان آمده. اتفاقاً آن سال خواهر خودم هم در كاروان بود و با گروه زنان براى رمى جمره رفته بود. نزديك منا كه رسيدم ديدم همه جا سوخته و خيمهاى برپا نيست. سياهى تمام زمين منا را فرا گرفته و معلوم نيست محل خيمههاى ما كجاست! كمكم به نفراتى برخورد مىكردم كه از كشته شدن بسيارى زنان و مردان خبر مىدادند. گريان و دلشكسته و از پا فتاده خود را به جمره عقبه رساندم. از حُسن اتفاق يكى از خدمه كاروانآقاى اسعدى كه نزديك جمره، روى بلندى ايستاده بود، مرا ديد و صدا زد آقاى حاج شيخ كجا بودى كه از ديشب تا حالا همشيره خودش را كشته و اهل كاروان همه ناراحت بودند؟! آنها فكر مىكردند كه من هم جزء مصدومين و كشتهها هستم. با ملاقات خدمه كاروان، به ويژه آقاى حاج حسن تاجدارى آرامش به كاروان برگشت و بحمدالله كسى از اعضاى كاروان ما مصدوم نشده بود. عدهاى در جمرات بودند، كه در آن محل ساختمان وجود دارد، جمعى هم به كوه پناهنده شده بودند و زنها هم شب را در جمرات به سر برده بودند.