180 چيزى در خاطرم نيست، فقط اينكه آن سيد رشيد و نورانى گفت: «وقتى قربانى در منا ميسر نباشد، چه فرق مىكند كه در وادى محسر باشد يا در مكه، و سهم فقراء را هم بدهند». من از گفته او به نظرم رسيد كه اين سؤال را از آقاى خوئى بپرسم. در اين هنگام او گفت: «بلى اگر اين سؤال را از آقاى خوئى كنيد، خوب است». يادم نيست كه چيزى در چادر و خيمه ما خوردند يا نه! خداحافظى كردند و رفتند.
حقير پس از ساعتى كه آنها رفتند، حال تنبّه و بيدارى برايم حاصل شد كه اين سيد و همراهان چه كاره بودند و از كجا آمدند؟! بعضى گفتند اينها اهل عراق هستند و همه ساله به مكه مىآيند. الغرض بعد از مراجعت درباره ذبح قربانى سؤال كردم و استفتا نمودم؛ جواب دادند: «هر كجا بهتر به وظيفه عمل شود».
خاطره آتشسوزى در منا
در آن سال روحانى كاروان آقاى حاج شيخ حسن اسعدى بودم. پس از رسيدن به منا و چند ساعتى استراحت، عدهاى عازم رمى جمرات شدند و بنا شد كه آقاى اسعدى با گروه زنان و با كمك دو نفر از كارمندان كاروان براى رمى جمرات برود. حقير هم با چند نفر رفتم رمى جمرۀ عقبه و برگشتم. نماز ظهر و عصر را در خيمه به جا آوردم و بعد از نماز هركدام در گوشهاى نشسته، يا خوابيده، منتظر آوردن غذا بوديم. شايد ساعت 2/5 بعدازظهر بود كه صداى انفجار كپسول به گوش رسيد. مردم بهتزده و متحيّر بودند كه انفجار دوم و سوّم نيز به وقوع پيوست. اتفاقاً در آن ساعت باد شديدى مىوزيد و آتش را به اطراف و جوانب