179 مرغوب بود. آن سيد گفت اصلاً من اين پارچه را آتش مىزنم؛ نه من پارچه مىخواهم نه تو! آن يكى مىگفت: تو غلط مىكنى كه بسوزانى! در اين موقع بنده رفتم جلو و گفتم حج شما دو بزرگوار قبول است؟! شما هنوز در سفر حج هستيد و به وطن برنگشتهايد كه اينطور رسوايى در آوردهايد؟!
فحش و دعوا بر سر چند متر شال شامى بود كه ظاهراً سيد براى ارحام خويش گرفته بود و آن بزّاز حريص به فكر فروش اين چند متر شال بود كه در ايران با قيمت زيادترى بفروشد. القصه آنچه گفتم مضمون اين روايت بود: «
على الحاج نور الحج ما لم يذنب ».
از مبشرات است
ظاهراً سال 1400 ه .ق بود كه با چند نفر از اهل آباده شيراز همسفر بوديم. در آن سال حقير روحانى كاروان آقاى حاج حسن اسعدى گلپايگانى بودم. در ايام منا در چادر نشسته بوديم و به نظرم كه مصيبت حضرت ابوالفضل(ع) خوانده شد. در خاتمه نيز درباره قربانگاه بحث شد كه محل قربانگاه را تغيير دادهاند يا در مقام تغييرند و اگر چنين شد، دربارۀ قربانى وظيفه چيست؟ هنگام ذكر مصيبت حضرت اباالفضل(ع) يا بعد از مرثيه بود كه ناگهان چند عرب وارد خيمه شدند، درحالىكه جاى خود ما هم تنگ بود. يكى از آنها شال سبز بسيار زيبايى به سر بسته بود و تحت الحنك هم انداخته بود؛ باچهرهاى نورانى و بسيار جذاب و دوستداشتنى؛ حدود چهل پنجاه ساله. من اصلاً متوجه نبودم كه اينها از كجا و به چه مناسبت به چادر ما آمدند. از صحبتهايى هم كه شد،