80بود، اما حس كنجكاوى او و محكزدن شوهرش، مصطفى، اين وضع را براى او قابل تحمل كرده بود.
ليلا خود را با خواهر مصطفى، عايشه، سرگرم مىكرد؛ چون عايشه هنوز هم مثل سابق با ليلا گرم مىگرفت؛ البته بهگونهاى كه حساسيت مادرش و برادرش عبدالمجيد را برنينگيزد.
مصطفى پس از بازگشت از قم و جلسهاى كه با حاج آقا رحيمى داشت و مطالعه جزوهاى كه ايشان و رييس ادارهشان به او داده بودند، عزم را جزم كرد تا چند روزى به ديار خود سفر كند؛ زيرا به تنهايى نمىتوانست در اينباره قضاوت كند. او هرچند خود را اهل مطالعه مىدانست، ولى مىبايست از اهل فن راهنمايى مىگرفت. اين بود كه با ليلا عزم مسافرت كرد تا هم ديدارى با خانواده خود داشته باشد و هم اطلاعاتى كسب كند و با دست پر برگردد. اما رفتار شتابزده و سخنان بىپرده او در طرح اشكالاتى كه از جلسات گذشته در ذهنش مانده بود براى ديگران خوشايند نبود و حساسيت اطرافيان را برانگيخت. ازاينرو سعى كرد پس از آن، جانب احتياط را در پيش گيرد و بىگدار به آب نزند. به خصوص امروز كه براى دومين بار در اين چند روز همه اهالى خانه به بهانه حضور او و همسرش ليلا در خانه پدر، دور هم جمع شده بودند.
آن روز توپ عبدالمجيد برادر مصطفى از همه پرتر بود؛