115
گفتوگوى پايانى
عبدالمجيد با عصبانيت جزوهها را به زمين كوبيد. مصطفى سرش را بلند كرد و چشم در چشم عبدالمجيد دوخت و گفت: حرمتشكنى نكن برادر. دستكم حرمت نام خدا و پيامبر(صلى الله عليه و آله) را رعايت كن.
عبدالمجيد كه بر عصبانيتش افزوده شده بود، دندان قروچهاى كرد و گفت: اينها از مصاديق كتب ضاله است. بايد آنها را سوزاند. همه آن اسناد و مدارك كه مىگفتى همينها بود؟! اينها كه جز يك مشت داستانسرايى بيشتر نيست؛ يعنى عقيده تو بايد اينقدر سست باشد كه با اين چرنديات متزلزل شوى؟!
مصطفى از روى افسوس سرى تكان داد و گفت: حالا تو چرا اينقدر به عقيده من پيله كردى؟ من گفتم چهارتا جواب درست و حسابى برايم بياور تا من هم حرفى براى