99مذكور بدين معناست كه كمال مطلقِ الهى و حكمت او اقتضا مىكند كه بر بندگان خود لطف نمايد. پس لطف بر خداوند لازم است به مقتضاى كمال و حكمتش، نه به وجوبى از سوى ديگران و بازخواست غير. اين مطلب با توجه به امور ذيل، روشن مىگردد.
1. گفتيم كه غرايز انسان، برخلاف غرايز محدود و مرزبندى شدۀ حيوانات، آزاد و بىمهار است و اين سبب مىشود كه گاه آدمى در اثر پيروى بىچون و چراى اين غرايز، به خود و جامعۀ اطرافش ضرر و زيان برساند؛ ضررى كه گاه تا حدّ تباهى، بلكه ويرانگرى و نابودى مىرسد و ارزشها، اخلاقيات و فضائل را تهديد مىكند و فرد و جامعه را به ورطۀ پستىها، بىبند و بارىها و رذالتها فرو مىكشاند.
2. انسان با داشتن نعمت عظيم عقل و توانايى تمييز حق از باطل مىتواند بر خواهشهاى نفسانى خود غالب شود و به مراتب والاى كمال دست يايد و در كرانههاى پهناور خير، صلاح، پاكى، عفت، ارزش و اخلاق به پرواز درآيد و اوج بگيرد.
3. انسان در تشخيصِ مصلحتِ خود، نادان و داراى نقص ذاتى است؛ چه رسد به اينكه بخواهد مصالح جامعه انسانى را يك به يك دانسته و امور آن را به كاملترين صورت نظم و سامان بخشد. اين مطلب بسيار روشن است و نياز به دليل ندارد. از سوى ديگر، با نگاه به قوانين و برنامههاى وضع شده بشرى، بهخوبى معلوم مىشود كه اين قوانين هرگز توان رفع مشكلات مردم و تنظيم امورشان را ندارد، بلكه در بيشتر موارد، ابزارى در دست قدرتمندان مىشود تا به اسم قانون عليه ضعفا و مظلومان استفاده شود. ازاينرو، مشكلات اجتماع انسانى، در اين خرابآباد دنيا روز به روز رو به افزايش بوده و متراكمتر شده است و چيزى نمانده تا با شدت و حدّت خود، جوامع را ويران و تباه كند.
با توجه به همۀ اين امور، حكمت الهى و رحمت او در حق بندگان، اقتضا مىكند كه خداوند ايشان را به خير و نيكى فرمان دهد و از شر و بدى باز دارد و اسباب صلاح و هدايت آنان را به راه مستقيم نشانشان دهد كه تنها او به تمام امور آگاه است و به آنها