74 به دو عدد متساوى بدون كسر تقسيمپذير باشد، نيز امر ممتنعى است.
اين موارد و ساير موارد مشابه، وقتى بر عقل عرضه شود، عقل فطرتاً تحقق آنها را منع و قاطعانه حكم مىكند كه بهخودىخود، ناشدنى و ممتنعاند. اين حكم عقل روشن است و انسان به فطرت خود، بدون زور استدلال، به آسانى آن را درك مىكند و هر كه زورگويانه آن را منكر شود، سزاوار بحث و گفتوگو نيست. بلكه بايد او را با آنچه اختيار كرده، وابگذاريم تا اگر توفيق با او يار بود، از خطاى خود بازگردد. اما در صورت دوم كه عقل وجود شىء را ممتنع نداند، به دو شكل مىتوان آن را فرض كرد:
واجب الوجود بىآغاز و جاودانه است
اول آنكه شىء ذاتاً و خودبهخود با وجود همراه باشد و از آن منفك نگردد؛ يعنى ذات شىء وجود را لازم داشته باشد. از چنين وجودى به «واجبالوجود» تعبير مىكنيم. اين تعبير در برابر نوع اول كه به آن «ممتنعالوجود» مىگوييم، طرح مىشود.
بر اساس اين آموزه لازم است كه اولاً: در وجود خود از ديگران بىنياز باشد و به علت وجوددهنده نيازمند نباشد. ثانياً: وجودش قديم و بىآغاز و بدون منشأ، و نيز ماندگار و بىزوال و جاودانه باشد و هيچ انتهايى براى او نباشد؛ چون اگر قديم و ازلى، يا جاودانه و بىزوال نباشد، عدم آن ذات، ممكن، بلكه در آينده حاصل يا تحقق شونده خواهد بود و اين خلاف فرض ماست كه آن را واجب الوجود دانستيم.
عكس اين دو امر با هم، دربارۀ نوع نخست، يعنى «ممتنعالوجود» صادق است؛ زيرا ممتنع و ناشدنى بودنِ وجودِ آن لازم دارد كه عدم آن، ازلى و هميشگى باشد و اين امرى است كاملاً آشكار.
وجود اشياى ممكن، علتِ وجوددهنده مىخواهد
دوم آنكه شىء بهخودىخود، وجود را لازم نداشته باشد، بلكه همچنان كه وجودش ممكن است، عدم و نبودش نيز امكان داشته باشد.