97سپس راوى (سالم بن فروخ) مىافزايد: «زهرى هر وقت على بن الحسين(ع) را به ياد مىآورد، مىگريست و مىگفت: زين العابدين». 1
از بخش پايانى سخن امام سجاد(ع) چنين برمىآيد كه زهرى درصدد پندآموزى به آن بزرگوار بوده و گويا نافرمانى عبدالملك بن مروان را مايه عذاب اخروى مىدانسته است. از اين رو، به گمان خود، مطالبى را به ايشان يادآورى كرده است. امام نيز با پاسخ قاطع، جايگاه او و خود را يادآورى فرموده و گفته است: تو در مرتبهاى نيستى كه به من پند و اندرز دهى، بلكه اگر بخواهم، خود، مىتوانم آن را چاره كنم. پس تحمل چنين وضع به ظاهر دشوار و طاقتفرسا تنها براى تكليف الهى است و بس.
دزد طمعكار
روايت شده است كه امام باقر(ع) فرمود: «پدرم، على بن الحسين(ع) به سفر حجّ مىرفت. هنگامى كه به صحرايى ميان مكه و مدينه رسيد، ناگهان دزدى آمد و گفت: «[از مركب] پايين بيا و تمام مال و ثروتى را كه با خود دارى، به من تسليم كن». پدرم فرمود: «آنچه دارم، با تو تقسيم مىكنم و بر تو حلال دارم». او قبول نكرد. امام فرمود: «پروردگارت كجاست؟» گفت: «خوابيده است». در اين حال، دو حيوان درنده پيدا شدند. يكى سر او را گرفت و ديگرى پايش را. امام فرمود: «گمان كردى كه خدايت خوابيده است؟» 2