82مناسب است و روزهاى ديگر راهزنان آنان را غارت كرده، خواهند كشت. غلامان به توصيه امام عمل نكردند و از مدينه خارج شدند. ازاينرو راهزنان آنان را غارت كردند و كشتند.
حضرت سيّد الشهداء(ع) در همان ساعت نزد والى مدينه رفت. والى مدينه عرض كرد: «به من خبر دادند دوستان و غلامان تو كشته شدند! خداوند به شما اجر بدهد». امام حسين(ع) فرمود:
« أما إنّى أدلّك علي من قتلهم، فاشدد يدك بهم؟ » ؛ «آيا به تو بگويم چه كسانى آنها را كشته تا آنها را گرفته و مجازات كنى؟»
عرض كرد: «آيا آنها را مىشناسى؟» امام فرمود: «آرى، همانگونه كه شما را مىشناسم». سپس به مردى كه در مجلس حضور داشت، اشاره كرد و فرمود: «اين هم با آن دزدان بوده است». پس آن مرد گفت: «اى پسر رسول خدا چگونه مرا مىشناسى كه من با آنها بودم؟! درحالىكه شما در آن حوالى نبوديد و حضور نداشتيد»! حضرت فرمود: «اگر همۀ جزئيات را بگويم، آيا تصديق مىكنى»؟ آن مرد گفت: «آرى حتماً تصديق مىكنم».
پس امام حسين(ع) فرمود: «خارج شديد از مدينه، درحالىكه با فلانى و فلانى بوديد و بين شما، چهار نفر از دوستان والى بود و بقيه شما از اهل حُبشان (تيرهاى از سودان) بودند كه در مدينه ساكن هستند».
والى به آن مرد گفت: «راست بگو و الا به خداى قبر و منبر (مرقد مطهر و منبر پيامبر اكرم(ص)) هر آينه گوشت بدنت را با تازيانه جدا كنم».
آن مرد گفت: «به خدا سوگند امام حسين(ع) راست مىگويد؛ به