209كرم خاصى از او ديدم كه آنچه داشت، به افراد بخشش مىكرد. يك شب به ايشان عرض كردم: اينجا عراق و نجف اشرف نيست كه اينگونه بخشش مىكنى. اينجا اگر در ولايت غربت، پولهايمان تمام شد، از چه كسى بگيريم؟ سيد سكوت كرد. وى هر روز صبح زود به مسجد الحرام مشرف مىشد. طواف و نماز طواف را انجام مىداد و سپس نماز صبح و تعقيب آن را مىخواند و اول طلوع آفتاب به منزل بازمىگشت. آنگاه صبحانه مىخورد. سپس مردم گروه گروه مىآمدند و از محضرش بهرهمند مىشدند.
آن شب كه به او گفتم پول تمام شده است و از كجا پول بياوريم، روز آن شب، كه صبح از حرم بازگشت، چند لحظه بعد در را كوبيدند، در صورتى كه آن وقت، هنگام آمدن افراد معمولى نبود. مىخواستم بروم در را باز كنم كه ديدم سيد بحرالعلوم با شتاب حركت كرد و به من فرمود: نيا. من تعجّب كردم. پس از آنكه سيد رفت و در را باز كرد، ناگاه ديدم شخص بزرگوارى سوار بر مركب است. سيد بيرون دويد و سلام كرد و عرض ادب كرد. ركاب ايشان را گرفت و آن بزرگوار پياده شد. سيد بحرالعلوم عرض كرد: اى آقاى من بفرما. آن بزرگوار وارد منزل شد و در اتاق سيد بحرالعلوم به جاى سيد نشست. پس از ساعتى صحبت، آن بزرگوار برخاست، بر مركب سوار شد و رفت.
سيد برگشت و بسيار شاد بود. به من حوالهاى داد كه بروم «بازار صفا و مروه» و بر اساس آن حواله، پول بگيرم. به بازار رفتم و به همان مغازهاى رسيدم كه سيد فرموده بود. ديدم صاحب مغازه، منتظر من است.