155و دستمالى بر سر داشت. وقتى جوان آن ترك را ديد، با شور و شوق، او را در آغوش گرفت و با او معانقه كرد و گريست و هر دو همديگر را شناختند. ترك دانست كه آن جوان پسر اوست. من از آن پسر پرسيدم: چگونه در اين وقت به اينجا آمدى؟ در پاسخ گفت: من در جنگ اسحاقآباد، به مازندران رفتم و در آنجا يك شخص گيلانى مرا پناه داد و بزرگ كرد. اكنون كه بزرگ شدهام، براى يافتن پدر و مادر از خانه بيرون آمدم، ولى نمىدانستم پدر و مادرم كجا هستند. در مسير راه، كاروانى به خراسان مىآمدند. من هم به آنها پيوستم و به اينجا آمدم. اكنون پدرم را اينجا يافتم. آن ترك گفت: من يقين دارم كه در كنار مرقد شريف حضرت رضا(ع)، كرامات عجيبى رخ مىدهد. از اين رو، با خود عهد كردهام تا آخر عمر در مشهد و در پناه اين مرقد عظيم بمانم». 1