143«وقتى هارون الرشيد، امام موسى كاظم(ع) را زندانى كرد، ابويوسف 1 و محمد بن الحسن 2، دو تن از ياران ابوحنيفه، شبانه به زندان رفتند تا با چند پرسش، توانايى علمى امام را بيازمايند. آنان در حال احوالپرسى بودند كه يكى از زندانبانان خدمت امام رسيد و عرض كرد: نوبت كارى
من پايان يافته است. اگر خارج از زندان كارى داريد، بفرماييد تا فردا كه ان شاء الله بر مىگردم، آن را انجام دهم. امام فرمود: نيازى ندارم. آنگاه خطاب به آن دو فرمود: در شگفتم كه اين مرد از من مىخواهد او را مكلّف كنم فردا كارى انجام دهد، با اينكه همين امشب مىميرد!
آن دو [وقتى اين پيشگويى را شنيدند]، از پرسشهاى خود چشم پوشيدند و برخاستند و هيچ نگفتند. [وقتى از محضر امام بيرون آمدند] با