121
سوء قصد نافرجام
«قندوزى» در «ينابيع الموده» به نقل از كتاب «فصل الخطاب» نوشته «خواجه پارساى بخارى» آورده است: «شبى منصور، وزيرش را خواند و گفت: جعفر صادق(ع) را نزد من بياور تا او را بكشم. وزيرش گفت: او مردى است كه از دنيا روى گردانده و غرق در عبادت خداست. منصور گفت: آيا تو به امامت او قائل هستى؟ به خدا سوگند كه او امام تو و من و امام تمام خلايق است، [ولى چه كنم] كه مُلك عقيم است. وزير گويد: رفتم. امام صادق را در حال نماز ديدم. پس از پايان نماز گفتم: منصور تو را مىخواند. پس حضرت با من آمد. منصور هم به نوكرانش دستور داده بود كه هرگاه ديديد من كلاه از سر برداشتم، جعفر بن محمد را بكشيد. ولى وقتى ما وارد شديم، منصور تا دم در به استقبال امام صادق(ع) آمد. سپس حضرت را در صدر مجلس نشاند و خود، روبهروى حضرت دست به سينه خم شد و گفت: اى پسر پيامبر! حاجت خود را از من بخواه. حضرت فرمود: حاجت من اين است كه از من دست بردارى و مرا به اختيار خودم بگذارى كه من به عبادت با خدايم بپردازم. منصور گفت: خواست تو برآورده است. پس حضرت برگشت و منصور در
هراس عجيبى بود و سپس به خواب رفت. من لحاف روى او انداختم.
منصور گفت: اينجا باش تا من بيدار شوم. او به خواب سنگينى رفت، به گونهاى كه نمازهايش هم قضا شد. پس بيدار شد و قضاى نمازهايش را خواند. پرسيدم كه چه اتفاقى افتاد؟ گفت: چون جعفر صادق به خانهام وارد شد، اژدهاى بزرگى ديدم كه دهان باز كرده بود و يك طرف دهانش