142زينب فرمود: «به خدا سوگند، هرگز چنين قدرت و سلطهاى را خداوند به تو نداده است، مگر اينكه از اسلام خارج شوى و به دين ديگرى درآيى».
يزيد كه به شدت برافروخته بود، گفت: «با من چنين سخن مىگويى؟! پدر و برادر تو از دين بيرون رفتند».
دختر على(ع) گفت: «تو، پدر و جدت دين خدا را كه دين پدرم و برادرم بود، پذيرفتند، اگر مسلمان باشى».
يزيد گفت: «دروغ مىگويى اى دشمن خدا».
زينب فرمود: «تو ظاهراً امير هستى و ظالمانه ناسزا مىگويى و چون قدرت ظاهرى دارى، زورگويى مىكنى».
سفير روم كه مهمان مجلس يزيد بود، با ديدن چنين صحنههاى جانخراشى از يزيد پرسيد: «اين سر كه در مقابل دارى متعلق به چه كسى است؟»
يزيد علت اين سؤال را از او جويا شد. وى گفت: «چون به كشورم بازگردم دربارۀ آنچه ديدهام از من سؤال مىشود و بايد علت اين همه شادى و سرور را بدانم تا قيصر را نيز خوشحال كنم».
يزيد گفت: «اين سر حسين[ع ]، پسر فاطمه[عليها السلام ]، دختر محمد[ص] است».
سفير پرسيد: «همان محمدى كه پيامبر شماست؟!»
يزيد گفت: «آرى».