131گفتم فرياد بزنى يا نزنى من ديونى را كه طلب داشتم، بازپس گرفتم.
اما در خارج از مجلس ننگين يزيد ماجرا طور ديگرى بود.
سهل ساعدى 1 مىگويد: «عازم بيتالمقدس بودم كه در مسير راه خود، به دمشق وارد شدم و ديدم رودخانههايش پر آب و درختانش انبوه است و بر در و ديوارهاى آنجا پردههاى ديبا آويختهاند. مردان شادمانى مىكردند و زنان دف و طبل مىنواختند. با تعجب به اهالى شام گفتم كه اين شادمانى از چه روست؟ آنگاه ماجراى اين جشن را از گروهى كه در گوشهاى انزوا اختيار كرده بودند، پرسيدم».
گفتند: «اى پيرمرد، گويا تو مردى بيابانگردى».
گفتم: «من سهل بن ساعد، صحابى رسول خدا هستم».
گفتند: «اى سهل، نمىگويى چرا آسمان خون نمىگريد و زمين ساكنان خود را نمىبلعد؟!»
گفتم: «مگر چه روى داده است؟»