120
فَرْعِى وَ اجْتَثَثْتَ أَصْلِى، فَإِنْ كانَ هذا شفاؤكَ فَقَد اشْتَفَيْتَ.
به جانم سوگند كه سالار مرا كشتى و شاخههاى زندگىام را بريدى و ريشهام را از جا كندى. پس اگر اينها تو را تسلا مىدهد، دل خوش دار!
عبيدالله گفت: «اين زن سخنان موزون و هماهنگ بر زبان مىآورد. پدرش نيز چنين بود و كلمات را آهنگين بيان مىكرد». زينب(عليها السلام) فرمود: «زن را با سجعگويى چه كار؟! آنچه گفتم سوز سينهام بود». 1
عبيدالله كه در مقابل سخنان زينب درمانده شده بود، روى خود را به سوى على بن الحسين(ع) برگرداند و پرسيد: «چه نام دارى؟»
امام(ع) فرمود: «على بن الحسين هستم».
عبيدالله گفت: «مگر خداوند على بن الحسين را نكشت؟!»
امام فرمود: «مرا برادرى بود كه او هم على نام داشت و شما او را كشتيد». 2
عبيدالله گفت: «بلكه خداوند او را كشت».
امام(ع) فرمود: