44 رساندند و از هم جدا شدند. افرادى كه آنجا حضور داشتند و اين سخنان را مىشنيدند، از معناى اين گفتوگو چيزى نفهميدند ناتوان بودند و نمىدانستند منظور آن دو مؤمن باريكبين و داناى به اسرار چيست. بدين علت به هم گفتند: «ما تا كنون، دروغگوتر از اينان نديده بوديم».
در همين حال، «رُشَيد هَجَرى» نيز كه از دوستان ميثم و حبيب بود، از راه رسيد و از افراد حاضر سراغ آن دو بزرگمرد را گرفت. آنان گفتند: «چند لحظه قبل، ميثم و حبيب اينجا بودند و شنيديم كه درباره يكديگر چنين مطالب اسرارآميزى را مىگفتند».
رُشَيد گفت:
«رَحِمَ اللهُ مِيْثَماً، نَسِى وَ يُزادُ فِى عَطاءِ الذِّى يَجِيءُ بِالرَّأسِ مِأئةُ دِرهَمٍ »؛ «خدا رحمت كند ميثم را كه فراموش كرد بگويد: كسى كه سر حبيب را مىآورد، صد درهم بيشتر از ديگران به او جايزه مىدهند!» وقتى رشيد اين پيشگويى را بيان كرد و از آنجا گذشت، افرادى كه آنجا حاضر بودند، گفتند: «اين مرد از آن دو نيز دروغگوتر بود!»
اما همان افراد كه اين اسرار و مطالب را شنيده و باور نكرده بودند، گفتند: «زمان زيادى نگذشت كه با چشم خويش ديديم، ميثم تمار را كنار خانه «عمرو بن حُريث» به چوبه دار آويختند و حبيب بن مُظاهر هم در ركاب دفاع از حضرت حسين بن على(ع) به شهادت رسيد و دژخيمان و قاتلان اموى، سر بريده او را در كوچههاى كوفه مىچرخانيدند 1 تا كينههاى قومى و جاهلى خود را به اهلبيت(ص) نشان دهند، از مردم