35دلدادگى چنين گفت:
إلهىكَيَفْ أدعُوكَ وَقَدْ عَصَيْتُكَ وَكَيفَ لا أدْعوكَ وَقَد عَرفْتُكَ وَحُبُّكَ فِى قَلبىْ مَكينٌ... .
خدايا! چگونه تو را بخوانم، درحالىكه نافرمانى كردهام 1؟! و چگونه تو را نخوانم، درحالىكه تو را شناختهام و محبت تو در دل من استقرار يافته است؟ 2 خدايا! دست پرگناه خود را با چشمى پراميد بهسوى تو دراز كردهام؛ زيرا تو صاحب كرامت و بخشايشى.
پس از پايان دعا، امام(ع) به سجده رفت. سر بر خاك گذاشت و صدبار، العفو، العفو... گفت. آنگاه برخاست و از آنجا فاصله گرفت. من هم به دنبال آن حضرت حركت كردم، تا اينكه به نقطهاى از بيابان رسيديم. آنگاه حضرت خطى كشيد و به من فرمود: «از اين خط جلوتر نيا». سپس خود حركت كرد و در دل تاريك شب، از من دور شد.
شب ترسناكى بود و امام على(ع) تنها در بيابان اطراف كوفه. من اندكى توقف و صبر كردم. ولى ناراحت و نگران شدم و با خود گفتم: «مولاى خود را با اين همه دشمن، در اين شب تاريك اين بيابان تنها گذاشتى؟! اگر اتفاقى براى او پيش آيد، برابر خدا و رسول او(ص) چه عذرى خواهى داشت؟! به خدا سوگند! بايد دنبال او بروم و از وضع او اطلاع پيدا كنم؛ اگرچه اين كار خلاف دستور اوست».