249در اين تعبيرات، ناخوشايندى عمر از جواب رد على(ع) آشكار است.
«طبرانى» در «المعجم الكبير» و «هيثمى» در «مجمع الزوائد» آوردهاند كه على(ع) با عقيل، عباس و حسنين(عليهما السلام) درباره درخواست خليفه دوم مشورت كرد. آنگاه در برابر سخن عقيل فرمود:
وَاللهِِِِِِِِِِِِِِ ما ذاكَ منْ نَصيحَةٍ وَلكِنْ دِرّةَ عُمَر أَحْرَجَتهُ إلى ما تَرى. 1
اين سخن او از سر خيرخواهى نبود، بلكه تازيانه عمر او را به آنچه مىبينى واداشته است.
در منابع روايى اماميه، تهديد به صورت روشنتر بيان شده است. در روايتى كه «هشام بن سالم» از امامصادق(ع) نقل مىكند، آمده است:
هنگامى كه عمر، امكلثوم را از على(ع) خواستگارى كرد، حضرت فرمود: او كودك است [و جواب رد به او داد]. عمر، عباس عموى پيامبر را ملاقات كرد و ماجرا را براى وى بيان كرد و آنگاه عباس را اينگونه تهديد كرد:
«أما وَاللهِ لاُعوِّرَنَّ زَمْزَمَ وَ لا أدعُ لَكُمْ مَكْرَمةً إلّا هَدَمْتُها وَ لاُقيمَنَّ عَلَيْهِ شاهِدَيْنِ بِأَنَّهُ سَرِقَ، وَ لاُقَطِّعَنَّ يَمِينَهُ»؛ «به خدا سوگند! من چاه زمزم را [كه افتخار سقايت آن با توست] پر خواهم كرد و تمامى كرامتى كه براى شماست از بين خواهم برد و دو شاهد براى اتهام سرقت بر ضد او (على(ع)) اقامه مىكنم و دستش را قطع خواهم كرد!»
عباس نزد على(ع) آمد و تهديدات عمر را بازگو كرد و از آن حضرت خواست كه امر ازدواج را به عهده او بگذارد و على(ع) نيز به دست او سپرد 2 و عباس آن را سامان داد و امكلثوم را به تزويج عمر درآورد. 3