227على. اينچنين گفته شده است كه على سوگند ياد كرده بود از خانه بيرون نيايد و عبا بر دوش نيندازد تا وقتى كه قرآن را گردآورى كند. فاطمه جلوى در ايستاد و گفت:
هيچ مردمى همچون شما ديدارشان براى من بد و نفرتانگيز نيست. جنازه رسولخدا(ص) را بر روى دستهاى ما تنها گذاشتيد و كار خلافت را ميان خود قطعه قطعه كرديد و در اينباره از ما جويا نشديد و حق را به ما باز نگردانديد.
عمر نزد ابوبكر آمد و گفت: «آيا از اين فرد متخلف بيعت نمىگيرى؟» ابوبكر به قنفذ كه آزادشده وى بود، گفت: «برو و على را نزد ما بياور». قنفذ نزد على آمد و گفت: «خليفه رسولخدا(ص) تو را مىخواند». على گفت: «چقدر زود بر پيامبر(ص) دروغ روا داشتيد». قنفذ برگشت و موضوع را به آگاهى ابوبكر رساند. ابوبكر پس از شنيدن سخنان على، گريهاى طولانى كرد. عمر بار دوم گفت: «به كسى كه از بيعت با تو خوددارى كرده است، فرصت مده».
ابوبكر بار ديگر به قنفذ گفت: «نزد على برو به او بگو، اميرالمؤمنين تو را به بيعت با خود فرامىخواند». قنفذ نزد على(ع) آمد و وى را از سخنان ابوبكر آگاه گرداند.
على در پاسخ وى گفت: «سبحان الله! چيزى را ادعا كرده است كه از آن او نيست». قنفذ برگشت و سخنان على را به آگاهى ابوبكر رسانيد. وى نيز بار ديگر گريهاى طولانى كرد. عمر برخاست و گروهى نيز با وى آمدند، تا اينكه به درِ خانه فاطمه(عليها السلام) رسيدند. فاطمه وقتى آگاه شد چه كسانى پشت در هستند، با صداى بلند چنين گفت: «پدر! رسولخدا(ص)! چه چيزهايى كه پس از تو، از فرزند خطاب و ابوقحافه ديدم».
مردم وقتى صدا و گريه فاطمه را شنيدند، گريهكنان برگشتند. نزديك بود قلبهاى آنان پاره و جگر آنان تكه تكه شود، اما عمر و عدهاى باقى ماندند. آنان على را از خانه