221ابوبكر بدون اينكه مهاجران حاضر را خبر كند، به تندى همراه با عمر و ابوعبيده از جا برخاست و خود را به سقيفه رساند و آيين غسل و كفن و نماز و دفن جسد پيامبر(ص) به دست فراموشى سپرده شد. آنان به سقيفه رفتند و سعد بن عباده را سرگرم سخنرانى ديدند. سعد در خطابهاش چنين مىگفت:
اى گروه انصار! شما پيش از ديگران به آيين اسلام گرويديد. از اينرو، براى شما فضيلتى هست كه ديگران از آن برخوردار نيستند. برخيزيد و كارها را به دست گيريد.
ابوبكر گفت: «خداوند محمد(ص) را براى پيامبرى بهسوى مردم فرستاد و مهاجران نخستين ايمانآورندگان به او بودند». سپس با سخنان خود دو قبيله انصار را بر ضد يكديگر برانگيخت و گفت:
اگر خلافت و فرمانروايى را خزرجيان به دست گيرند، اوسيان از آنان كمتر نيستند و اگر اوسيان گردن بهسوى آنان دراز كنند، خزرجيان دستكمى از آنان ندارند. از اين دو قبيله خونهايى ريخته شده است و افرادى كشته شدهاند.
هنگامى كه سخنان ابوبكر به پايان رسيد، «حباب بن منذر»، صحابى بدرى از انصار برخاست و گفت: «اى انصار! برخيزيد و كار خلافت را به دست گيريد. مخالفان شما در سرزمين شما و زير سايه شما، زندگى مىكنند و هرگز جرئت ندارند كه با شما مخالفت كنند». سپس شمشير خود را بركشيد و رو به ابوبكر گفت: «به خدا سوگند! كسى كه سخن مرا رد كند، بينىاش را با اين شمشير مىكوبم كه من مرد اين كار و شير بيشههايم». عمر به او گفت: «خدا تو را بكشد!» او در پاسخ عمر گفت: «بلكه خدا تو را بكشد». در اين هنگام بر سرش ريختند و شمشير را از دستش گرفتند.
عمر به تندى به پيشنهاد حباب بن منذر پاسخ گفت: «هرگز عرب زير بار خلافت شما نمىرود و شما را براى اين كار نمىپذيرد؛ زيرا پيامبر(ص) از انصار نبود». سكوت مجلس را فراگرفت، ناگهان كسى از خزرج به نام «بشير بن سعد»، پسر عموى «سعد بن عباده»