92شديم و لقمه نانى خورديم، و غليان خوبى كشيديم و سوار شديم. افتاديم توى بتهها و هيزمها.
باز اينجا هم جادهاى معلوم نيست، چرا كه از بس بارش زياد پيش از آن آمده، به كلّى جادهها و جا پاها محو شده بود، اما به همان نشانى تپه و كوه و از نشانى پشگلهاى شترها رفتيم، به قدر دو فرسخى تا به راه و جاده رسيديم. و در اثناى آن دو فرسخ ظهر شد. پياده شديم و نماز كرديم. هوا خوب بود. آفتاب گرمى بود، بسيار بيابان فرحانگيزى بود. در اين راه به كسى كه برمىخورديم شبان و سگ و گوسفند بود.
توى راه كه افتاديم از چند رودخانه گذشتيم كه بعضى آب نداشت و بعضى جزئى آب بارش در آن مىگذشت. از اين رودخانهها كه گذشتيم، سر دو فرسخى كه دو فرسخ تا بيار داشتيم، آثار بيار نمايان بود. آفتاب هم نزديك به غروب بود. مالها را تند كرديم بلكه آفتاب را برسانيم، راه را گم نكنيم و منزل هم گيرمان بيايد.
بيار
در اين اثنا رسيديم به شخص بيارى كه الاغى در جلو داشت و نمك و هيزم و بار داشت. سلام كرد. بنا كردم از او احوالپرسى كردن. اهل بيار بود. آدم خوبى بود. او را كه ديديم مطمئن شديم كه حال، او با ما هست، اگر دير وقت رسيديم، راه را گم نمىكنيم. مالها را [42] آهسته كرديم كه صدمه نخورند. خر ميرزا عبدالكريم هم بتواند بيايد. اين شخص با ما بود تا بيار. يك ساعت بلكه متجاوز از شب گذشته رسيديم. خيلى راه بود، اسمش دو فرسخ بود، اما سر از سه فرسخ در مىآورد. از بركات حضرت رضا - عليهالسّلام - به سلامتى بدون گم كردن راه رسيديم، و حكماً اين شخص را اگر آن بزرگوار نرسانده بود، ما راه را آن شب پيدا نمىكرديم و در بيابان بايد سر ببريم. اين شخص اول منزل ما را معين كرد. بالاخانهاى بود. بارها را خودش برد بالا و ما را جا داد. مالهامان راهم در زير آن بالا خانه در طويله جا داد. بعد خودش رفت منزل و بارش را پايين آورد. بعد هم آمد و هيزم و نان و تخم برايمان