88دويست گوسفند در زير سقفى شب خوابيده بودند. بارش زيادى مىآيد، سقف بر سرآنها خراب مىشود، بسيارى را مرده از زير هوار بيرون مىآورند و بعضى نيمه جانى داشتهاند.
سيدى در آنجا بود از اهل تورود. آدم خوبى بود. خيلى خدوم و مهربان بود. جلو ما افتاد و ما را از آن آبادى چند قدمى آورد، رسيديم به كوهى كه زير آن به قدر اطاقى خالى شده بود، و در پهلوى آن هم به همان اندازه خالى گاهى بود. سيد پارو آورد و آن خالى گاه بالايى را از پهن و كثافت پاك كرد و جاروب كرد و بنه را آنجا پايين آورديم و منزل كرديم، و خالى گاه پايين دست را مالهامان را جا كرديم، و چوب و يوشن و هيزم زياد از اندازه، آنجا جلو اين خالى گاهها حاضر بود، آورديم و آتش زديم. به قدر يك خروار بيشتر آن شب در زير آن كوه آتش كرديم. مثل حمام گرم شد. ميرزا رضا چلو و طاس كبابى آنجا ترتيب داد. قدرى زردك و شلغم هم شخصى آورد، ته چلو گذاشتيم، اما چه فايده كه از بس آتشش پر زور بود، همه سوخته شده بود، آن شخص را وكيل باشى مىگفتند. آدم بدى نبود، مخصوصاً آمد ديدن ما، و قدرى شلغم و زردك با خودش آورده بود. زردك بسيار تُردى داشت [34] . آب خوبى هم داشت. كاه و جو با خود برداشته بوديم، يعنى با شتردار حمل كرده بوديم؛ چرا كه اين راهها تا بيار آبادى درستى نيست، بلكه مطلقاً آبادى نيست.
سيّد بعد از نماز مغرب و عشا آمد به جهت ديدن ما. دهشاهى به جهت جاروبى كه كرده بود به او داديم. خيلى دعا گفت و رفت. آخر شب برخاستيم از خواب به جهت نماز. تخمينا دو ساعت متجاوز به صبح داشتيم؛ آتش افروخته چاى طبخ نموده. در اين اثنا كربلايى محمد با رفقايش تازه از راه رسيدند؛ گفتند: اگر حالا مىآييد برخيزيد تا برويم والاّ ما مىرويم و شما سرآفتاب حركت كنيد كه سرما نخوريد. ما گفتيم مىمانيم. نشانى راهها را كماينبغى از او گرفتيم، و او يك پياله چاى خورد و رفت، و گفت سر يك فرسخى ما شترها را به جهت چرا نگاه مىداريم، شما به ما مىرسيد.
ما هم سرآفتاب سوار شديم [دوشنبه 18رجب] و رفتيم. آن سيد باز به جهت