187به هيچ مأكول و مشروبى ندارم.
روز دوشنبه سيوم [ذىحجه] تب حقير شدت يافت، و حالت هيچ كار در من باقى نماند و ابداً اقبالى به هيچ چيز نداشتم، و مقدورم نبود به زيارت و طواف بيتالله مشرف شوم.
روز سهشنبه چهارم [ذىحجه] به همين قسم تب داشتم، و هيچ حالت نداشتم و به زيارت بيتالله فيض ياب نشدم، و حال آنكه همين بود منتهاى آمال من در مدت سى و چهل سال. نمىدانم به چه اندازه، به درگاه خدا مقصرم كه در هيچ گوشه زمينى براى من راحتى پيدا نمىشود. الحمدلله على كل حال.
روز چهارشنبه پنجم [ذىحجه] باز مبتلى به تب بودم و ابداً از مطعومات از ابتداى تب تا حال چيزى از گلويم پائين نرفته. چيزى كه فىالجمله ميل مىكردم، هندوانه و تمر گجرات يا قنداب و آب ليمو بود، يا آلوى آب انداخته، ليموى سبزدانه كوچك. اولها مىگرفتم، بسيار چيز پوچى بود. آب و قند را تلخ مىكرد، بعد سراغ گرفتيم از ليموهاى زرد. درشت بدست آمد، بسيار چيز خوبى بود. الحمدلله از بركت امام زمان - عليهالسّلام و عجلالله تعالى فرجه - صبح را به هر مردن مردنى بود به اتفاق ميرزا رضا و حاجى شعبان مشرف شدم به مسجدالحرام و در كمال ضعف مراجعت نموديم.
روز پنجشنبه ششم [ذى حجه] كماكان تب داشتم و ضعف زيادتر از سابق بود؛ ولى الحمدلله باز به هر جان كندنى بود مشرف شدم و مرده برگشتم. افتادم، يك سر تا غروب، غذايم آب ليمو و قند بود. عصر هم سه پياله تمر خوردم.
الحمدلله اول شب فىالجمله خفتى پيدا شد؛ ولى بعد از نماز مغرب و عشا از شدت گرمى هوا قدرى آب بر سرو صورت و بدن خود ريختم، و روى باز خوابيدم. قدرى كه خواب رفتم، نسيمى وزيد، بيدار شدم، حالت قشعريره [ \ لرز] عارض شد، و هرچه گذشت شدت كرد تا آنكه كار به جايى رسيد كه از شدت لرز و انفصال هر جزء بدن از جزء ديگر خود را مشرف به مرگ ديدم و بىاختيار فرياد مىكردم. [198] ميرزا رضا زحمت كشيده چيز زيادى روى من ريخت و مرا ماليد و صاحبخانه و بچههايش آبى جوش كردند. جزيى خوردم و از خود به كلّى مأيوس بودم تا اينكه الحمدلله گرم شدم و قرار گرفتم؛ ولى بعد چنان حالت كلافگى عارض شد كه فوق طاقت بود، و مردن را رأى العين ديدم؛ اما در