184درويشى در قايقى ديگر بود، نداشت كه نيم مجيدى تمام بدهد. پنج قروش داده بود او را انداختند توى دريا. خوب دست شنا داشت، شنا كرد و بيرون آمد.
از قايق كه بيرون آمديم به خشكى، اول مبتلى شديم به بليت گرفتن. ازدحام ناس از اندازه بيرون بود. مدت زمانى معطل شديم تا جاسم پيدا شد. نيم مجيدى داد به جهت بليت، من رد شدم. بعد گرفتار شدم به ظالمى ديگر، تذكره مىخواست كه قل بكشد و دو قروش مىگرفت. مدتى اينجا معطل شدم تا باز جاسم پيدا شد، و مرا رد كرد. ميرزا رضا عقب بود در قايق ديگر. من قريب دو ساعت به غروب مانده رسيدم به خشكى. او بعد از دو ساعت از شب رسيد. بعد از آن مدتى مبتلى بودم به آوردن اسباب از توى قايق، و بعد از آن مدتى مبتلى به نبودن ميرزا رضا بودم تا آمد، و چاى درست كرد، و دمپختى ترتيب داد. خيلى زود همه را فراهم آورد. الحمدلله، ثم الحمدلله، ثم الحمدلله كه رسيديم به اين زمين؛ و المن لله و لرسوله و الائم عليه و عليهم السلام.
روز شنبه بيست و چهارم [ذى قعده] در رأس الاسود كنار دريا بوديم. حاج بسيار از اطراف و اكناف در آنجا جمع بودند. بسيارى در چادرها منزل داشتند و بعضى در زير آفتاب. شب را عسگر در اطراف حاج حراست مىكردند و صدا [192] مىدادند، ما شب را زير آسمان به سر برديم، اما روز، وقت شدت آفتاب، حملهدارها چادرى برپا كردند. ما با چند نفر از اهل سبزوار زير چادر بوديم. اول آفتاب، يعنى قدرى از روز برآمده، تمام اسباب خود را از فرش و پارهاى اسباب ديگر من و ميرزا رضا برديم به دريا شستيم و غسل روز جمعه را در دريا قضا به جا آورديم، و تمام احرام را نيز شستيم. الحمدلله پاك و پاكيزه شديم و مراجعت كرده، به اندك زمانى تمام اسباب خشك شد. با خود آورديم به چادر. هندوانه فراوانى آنجا بود. قدرى گرفتيم خورديم. يسر و مرجان هم فراوان بود. آنجا بسيار مىآوردند. شش تسبيح يسر دانه ريزه ميرزا رضا خريد به يك مجيدى.
روز يكشنبه بيست و پنجم [ذى قعده] نيز در جزيره رأس الاسود بوديم. خرجين و پوستين را در آن روز ميرزا رضا به يك نفر از حاجىها كه خيلى با من اظهار محبت مىكرد، بردند به دريا شستند.