185
در راه جده به مكه
[194] شب پيش از صبح، عربهاى بدوى شتر آوردند كه كوچ كنيم براى مكه مشرفه. شترى به هشت مجيدى بلكه نه مجيدى و دو قروش كرايه برداشت. از تفضّلات الهى آنكه براى حقير شكدفى پيدا شد كه من در يك طرفش نشستم، و زنى از اهل مشهد در طرفى ديگر. الحمدلله از شدت حرّ آفتاب محفوظ بودم. از جزيره 1 تا مكه دوازده يا چهارده فرسخ است. راهها همهاش ماسه است، و بعضى جاها هم زمين صلب بود؛ بعضى گياهها در آنجا ديده شد. از آن جمله بيش كه سم قتال است، و درختهاى بزرگ خاردار كه گل زردى داشت. بعضى گفتند خار مغيلان است. هرچه نزديك به مكه مىشديم كوهها نزديك به هم مىشد. كوه بسيار است. در آنجا به فاصله چند قدمى در راه يا قهوهخانه بود يا قراولخانه، و چاه آب.
شب را اول غروب رسيديم به آبادى كه آن را بحره مىگويند. جاى پر كنهاى بود. كنه از سر و روى آدم بالا مىرفت. با وجود اين، ظالمها از هر نفرى دو قروش مىگرفتند. من در شكدف خوابيدم. الحمدلله جايم بد نبود. ميرزا رضا سرنشين بود. جاى ديگر افتاده بود. مدت زمانى پى من گشت تا مرا پيدا كرد و آن وقت با هم رفتيم سر منزل او. منزل خود را گم كرد. من برگشتم در همان شكدف خوابيدم. او خودش رفته بود تا منزل را پيدا كرده بود. پيش از صبح از آنجا بار كرديم براى مكه؛ ولى اينقدر طول كشيد كه نمازصبح را كرديم و راه افتاديم.
روز دوشنبه بيست و ششم [ذى قعده] در راه بوديم. قريب به حرم كه چهار فرسخ به مكه مانده باشد رسيديم، حقير پوشى انداختم جلو شكدف و جلو آن طرفى كه ضعيفه نشسته و غسل دخول حرم را كردم. فرصت نمىدادند كسى پياده شود. و همچنين نزديك مكه نيز همين كار را كردم و غسل كردم براى دخول مكه. وقتى كه وارد مكه شدم پياده شدم و سجده شكر به جا آوردم. رسيديم درب دكان حصيربافى از او اذن گرفته بر همان حصيرهايش نماز ظهر و عصر را كردم.
مكه
تخميناً سه ساعت به غروب مانده بود شب را با حملهدارها در پشت بامى منزل