173بودند كه به گفتن نمىآيد. موهاى ريشش، چروكهاى صورتش [172] حركات اسبش، پيچهاى عمامه و شال قدش، تاشدههاى لباده و قبايش را بالتمام جزئى جزئى نموده بود، و در آن ميدان بود.
عمارت بانك و عمارت مجلس حكومت شرعيه و عمارت مجلس تجارت و غيرها در نهايت ارتفاع و تميز و قشنگى. از آنجا رفتيم به مسجدى كه در آن چند پله مىخورد و مىرفت به محلى كه قبر دانيال نبى - على نبينا و آله و عليه السلام - و لقمان حكيم در آن بود. درش بسته بود. پيرمردى كه مستحفظ بود، آمد. در را گشود. يك قروشش داديم و هر دو قبر را زيارت كرده، بيرون آمديم. در اثناى راه كاكاسياهى از عامه، مصاحب ما شد و او راهنما بود و به عربى تكلم مىكرد. غالب اهل اسكندريه عربند و به عربى تكلم مىكنند. از سياه و سفيد و مرد و زن و بچه و بزرگ.
خلاصه از آنجا مراجعت كرديم. در اثناى راه پنج دانه كاهوى بسيار پر مغز خوب خريديم به يك قروش، و آمديم منزل. نانُ ماست با جعفرى خورديم، و آن كاكا را نيم قروش به جهت آنكه با ما آمده بود داديم. و بعد از ظهر، يعنى چهار به غروب مانده به اتفاق حاجى سيفالله و حاجى حسين در درشكه نشسته رفتيم به جهت تماشاى رود نيل، و زيارت قبر اسكندر. قريب نيم فرسخ راه رفتيم تا بيرون دروازه به رود نيل رسيديم. از دروازه كه بيرون رفتيم، رسيديم به محلهاى كه آن را محرم بيك مىگفتند. و از آنجا گذشتيم به رود رسيديم. حاجى حسين گفت، اين رشتهاى است از رود نيل. آبش گلآلود و زردرنگ بود. آنجا كه مىخواست وارد شهر شود، تنورههاى آهنى بسيار بزرگ و چرخ و آلات و ادواتى چند نصب كرده بودند به جهت تصفيه آب، حاجى حسين گفت اين آب مىرود به شهر، اما جايى ظاهر نيست و با تلمبه آبش را بالا مىآورند و تمام خانههاى شهر از اين شرب مىكنند.
بعد از مراجعت از آنجا رفتيم تا در خانهاى [كه] بسته بود. بچهها در را زدند تا باز كردند. داخل شديم در اطاقى كه به وضع مسجد محقرى بود، رفتيم. در آنجا چند پله مىخورد. پايين رفتيم. قبر اسكندر در آنجا بود، و بر روپوشى كه روى آن كشيده بودند نوشته بود: هذا مقام سيدى اسكندر. ديگر نمىدانم اسكندر ذوالقرنين بود يا