167پوستين تنها خوابيدم. امروز هيچ احوالى نداشتم. ابداً غذايى نخوردم. آقاميرزا احمد سبزوارى امروز ساعتش را گم كرده، تازه در اسلامبول خريده بود.
امروز كه روز پنجشنبه هشتم ماه [ذى قعده] است در كشتى در نهايت كسالت هستم. ميل نكردم به هيچ چيز. چند قاشق آش آلو خوردم و چند دانه پرتقال. صبح هم دو پياله آب گرم و ليمو خوردم و همچنين عصر. خدا رحم كند، ديشب شخصى از اهل جوينان سبزوار فوت شد. سدر و كافور در كشتى پيدا نشد. از همان آب قراح 1 غسلش دادند و كفن كردند و نماز بر او كردند. و آهنى، روسى ها دادند به پاش بستند و در آبش انداختند. يعنى آمدند از حقير سؤال كردند. اين طور دستورالعملشان دادم. آنها هم عمل كردند. نائبى هم براى او گرفتند از اينجا تا مكه.
ازمير
امروز تخميناً سه ساعت و نيم از روز برآمده كشتى رسيد مقابل شهر كور اضمير[!] صحيحش را نمىدانم چيست. يكى از شهرهاى عثمانى است و بسيار خوش عمارت و آباد است. روى كوه است. عمارتها از ابتداى كوه دست راست ديده مىشد تا كوه پشت سر تا كوه دست چپ. ديم كارى و درخت زياد هم ديده مىشد. در آن چند نفرى رفتند به جهت خريد به آنجا. از كسبه آن هم بسيار آمدند در كشتى اسباب و مأكولات از قبيل فندق و پسته و تخم كدو و قرص نعناع و پارتقال [پرتقال] و غير از اينها آورده بودند. شربت آب ليمو هم فراوان آورده بودند. دو عدد فرش بالا اطاق [كذا] تابستانى خريديم دانهاى پانزده قروش. چيزهاى ارزان پيدا مىشد، پول نداشتيم بخريم. حاجى جواد حملهدار با دو نفر حاجى ديگر رفتند به شهر. چيزى نگذشت كه كشتى راه افتاد. عقب ماندند. احتمال دارد با كشتى ديگر بيايند به اسكندريه. شخصى قدم كرده بود، اين كشتى از صدر تا ذيلش، گفت دويست قدم بود. تخميناً دو و نيم به غروب مانده كشتى راه افتاد.
امروز كه روز جمعه نهم ماه [ذى قعده] است، ما در كشتى هستيم. الحمدلله